تبليغاتX
ღஜღஜ•فرزانگان مشکین شهرღஜღஜ•
ღஜღஜ•فرزانگان مشکین شهرღஜღஜ•
ღஜღஜ•آذربایجان اوشاقلاریღஜღஜ•
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:16 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                           آرم سمپاد            

خداوند بی نهایت است وبی مکان وبی زمان!

اما آنقدر مهربان است که به قدر آرزوی تو فرود می آید

وبه قدر ایمان شما کارگشامیشود!

پس زبان هارا از هر آلودگی دور کنیم تاببینیم که چگونه همراهیمان میکند!

ایام خوش!

خواستین به پروفایلمون هم سربزنین...فعاله!

درضمن اگه کسی خواست لینکمون کنه با این اسم:

ღஜღஜ•فرزانگان مشکین شهرღஜღஜ•

بعد بگه تا ماهم بکنیم! مرسی!



دوشنبه نوزدهم دی 1390 10:31 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
ژاپني ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت مي کنند با بچه هايشان، مي ترسانند، درس اول هم جغرافيا است؛ نقشه ژاپن را ميگذارند جلوي بچه ها و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوی ماست، ببينيد! ژاپن ما نفت

ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زياد و ... ليست «نداشته ها» را به بچه ها

گوشزد ميکنند، خيلی خودمانی بچه هايشان را مي ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را ا
ز همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد ميکند، حتي

حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت»

است!

حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي درسي و حتي رسانه هاي ما-از هر جناح و طيف، مخالف وموافق- که از همان اول

 

مدام در گوش بچه ها مي خوانند: «اي ايران،اي مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و ...

در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافيايي را هم

بگذارند جلوي بچه ها، با غرور ميگويند: «بچه ها ببينيد! ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل

دارد، دريا دارد و ... »

نتيجه اش ميشود احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به

اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما بايد براي چه «چيزي» تلاش

کنند؟ اين ميشود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، ميشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي

رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را ميزند نه نياز کشور ...
 



یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 10:21 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

 

بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛

میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

 

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده

به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

 

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های

خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم

 و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی . ..

 

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛

و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

 

تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني

 و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ...

و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه

حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

 

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد

خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد

هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

 

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست

ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در

محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

 

و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر

صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

 

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی

دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

 

  اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

 

 بهتان بر نخورد...

 

 آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

 



یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 15:18 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

                             دست هایی سبز با بوی نور

حرف های را که هر روز به من آموختی زمزمه میکنم...

" سیب " را خوانده بودیم. " سینی " را یادمان داده بودی." برمیدارد " را زمزمه کرده

بودی برایمان...و حالا : " بابا باید می آمد و از سینی امین سیب برمیداشت " !

" د " را میتوانستیم بنویسیم، " الف چیزی ندارد را یاد گرفته بودیم " و برای دعا

کردنت " ع " را کم داشتیم...وقتی به حرف " ش " رسیدیم با شور و شوقی دنبال " ع "

گشتم...اما تو اخم هایت را درهم کشیدی و گفتی : " عجله نکن،خواهیم رسید و آنرا پیدا

خواهی کرد " و تعجیل کار همیشگی من بود...

...حالا مدت هاست " الف " تا " ی " را به من آموخته ای ، چند تپه ای است که از      

" ع " میگذرد و من با همان زمزمه های تو کلامم را آموخته ام...میتوانم با شور و شوقی واژه ها را کنار هم بنشانم و بگویم : " سپاس سپاس سپاس "

و با همان روحی که در من دمیدی میگویم : یار جاویدان من به تو عشق میورزم و

میستایمت که تخته سیاه کلاس را جان و روحی بخشیدی تا احساسات گچ ها را بفهمد...

 



جمعه نهم اردیبهشت 1390 12:28 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
همه چیز برای من و تو میشکفد

 و اولین اندیشه جهان فقط میتواند از آن ما باشد

ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شده است...

فقط برای من و تو...

*************

من پذیرفتم شکست را بند های اصل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا افسانه است

میروم...از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش

چون که تو تنها تر ازمن میروی  آرزو دارم که تو عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را معنی برخورد های سرد را...



پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 20:19 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

ای صمیمی ای دوست

        

             گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

 

دیدنت حتی از دور

 

آب بر آتش دل می پاشد

 

آنقدر تشنه ی دیدار توام

 

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

 

دل من لک زده است

 

گرمی دست تو را محتاجم

 

و دل من به نگاهی از دور

 

طفلکی میسازد

 

ای قدیمی ای خوب

 

تو مرا یاد کنی یا نکنی

 

من به یادت هستم

 

من صمیمانه به یادت هستم

 

دایم از خنده لبانت لبریز

 

                                   دامنت پر گل باد




شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 20:44 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                                             نوروز بایرامی موبارک!

 

 

  

 

                         

                    

                              

                              

  

 

                                         



جمعه ششم اسفند 1389 14:22 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

گلنار، گلنار، کجایی که از غمت
ناله می‌کند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد
دل اسیر غم دیده‌ام گهربار
گلنار، گلنار، دمی اولین شب
آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و
عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا، در دل شب تار، آرزوی دیدار
تا به کی پریشان؟
تا به کی گرفتار؟
یا مده مرا، وعده وفا، راز خود نگه دار
یا به روی من، خنده‌ها بزن، قلب من بدست آر
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را، مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق زکجا دانی
چه کشد هر شب دل من گلنار

 



چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:39 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

قاصدك

مثل هميشه

با تمام شبنم چشمان خود

آب و جارو مي كند

شهر دلم را جمعه ها

من به طول جاده هاي بي سوار انتظار

لاله مي كارم بيا

اي تو اقيانوس بي پايان شوق

بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند

پس كدامين روز جمعه باز مي گويي

بگو

لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم

جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو

رو به پايان مي رود

اي تمام وسعت آدينه ها

جان دلهاي غريب و منتظر

ديگر بيا



جمعه دهم دی 1389 12:42 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
از خسرو گلسرخی:

    معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند و او پرسید

گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز

یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بودآن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید

پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست !

 

 



درباره وبلاگ

هیچی راجع به من ندونین.
××××××
من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون
××××××
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن
××××××
ابهام زندگی...
سال درس خوانده ای؟ چند سال است ازدواج کرده ای؟ چند فرزند داری؟ و... اما

یک سوال از تو دارم ، آیا تا به حال نگاهی به سالهای گذشته انداخته ایی؟ به این

که آن سالها را چگونه گذارنده ای ، فکر کرده ای ؟

خیلی از ما ، در سالهایی که زندگی را به نوعی درک می کنیم ، در حسرت اتمام

دوران دبیرستان می میریم ، بعد حسرت می خوریم و آرزو می کنیم که به دانشگاه

برویم و پس از آن ، حسرت اتمام دوران دانشگاه و رفتن سر کار ، بعد در آرزوی

داشتن خانواده و بچه زندگی می کنیم و سپس برای رشد و نمو بچه ها برنامه ریزی

می کنیم . آن وقت منتظر می مانیم تا بازنشسته شویم و بعد هم که نوبت به مسائل

و مشکلات خاص دوران پیری می رسد. آنگاه ناگهان متوجه می شویم که فراموش

کردیم زندگی کنیم. این حسرتی است که بسیاری از ما ، پدران ما و پدران آنها خورده اند

و خواهیم خورد. اگر شما نمی خواهید با چنین حسرتی در سالهای پایانی عمر مواجه

شوید ، باید حالا - هر جای زندگی که هستید - یاد بگیرید که در لحظه حال زندگی کنید

و از هر روز و هر دقیقه لذت ببرید. این راز زندگی شاد و موفق است که متاسفانه در روز

مرگی ها فراموشش کرده ایم . حتما این جمله معروف را شنیده اید که خیلی ها برای

به دست آوردن پول ، سلامتی خود را خرج می کنند و وقتی پول کافی دارند ، مجبورند

پول را برای به دست آوردن سلامتی خرج کنند.

خیلی از ما هم طوری زندگی می کنیم که گویی هیچ وقت نمی میریم و آنگونه

می میریم ، گویی هیچوقت زندگی نکرده ایم.
××××××
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرف هایم گوش کند،وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است،وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم...وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...و کسی نیست حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ کند...وقتی تمام عالم را قفس می بینم...بی اختیار از کنا رآن هایی که دوستشان دارم...بی تفاوت می گذرم
××××××
هيس ! مبادا سخني ! جوي آرام

از بر دره بغلتيد و برفت .

آفتاب ، از نگهش سرد به خاك

پرشي كرد و برنجيد و برفت .

در همه جنگل مغموم دگر

نيست زيبا صنمان را خبري .

دلربايي ز پي استهزا

خنده اي كرد و پس آنگه گذري .

اين زمان بالش در خونش فرو ،

جغد بر سنگ نشسته است خموش .

هيس ! مبادا سخني ! جغدي پير ،

پاي در قير به ره دارد گوش .

نیما یوشیج
××××××
پيوندها
امکانات