ღஜღஜ•فرزانگان مشکین شهرღஜღஜ•
ღஜღஜ•آذربایجان اوشاقلاریღஜღஜ•
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:16 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                           آرم سمپاد            

خداوند بی نهایت است وبی مکان وبی زمان!

اما آنقدر مهربان است که به قدر آرزوی تو فرود می آید

وبه قدر ایمان شما کارگشامیشود!

پس زبان هارا از هر آلودگی دور کنیم تاببینیم که چگونه همراهیمان میکند!

ایام خوش!

خواستین به پروفایلمون هم سربزنین...فعاله!

درضمن اگه کسی خواست لینکمون کنه با این اسم:

ღஜღஜ•فرزانگان مشکین شهرღஜღஜ•

بعد بگه تا ماهم بکنیم! مرسی!



یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 8:20 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
دلم گرفته است...

دلم عجیب گرفته است...

تو در میان من...

و من

 در آغوش غصه ها

دلم عجیب پر از غصه است...

مرا بگو...

به تو به طفل کوچک حیاط زندگی

به ماهی قشنگ حوض بچگی...

طفل میگفتم!

دلم چه بی هوا...

دلم چه بی هوا برای تو سوخت...

دستم چه بی تمنا تو را...

چه بی تمنا تورا از زمین بلند کرد...

چشمم چه بی هوس...

چه بی هوس برای خون روی زانویت گریست...

تو در  خیال من...

در خیال من

کودک چالاک حیاط زندگی بودی...

قد کشیدی...بلند شدی...

و مرا بازیچه ی خود کردی...

برای دستهای من...

برای قلب من...

برای چشمهای من که برای زخمهایت گریست...

 ناپاکی را نام نهادی...

قسم به خاک...قسم به باغچه...

این انصاف نبود

مروت نبود...

تو طفل کوچک باغ قصه هایی و من...

جوانی پیر از تو!

 



پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 9:36 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
پاهایت را هر کجای زمین که بگذاری آنرا به خاطر خواهند سپرد،جاهایی

 قدم بگذار که وقتی فیلم گام  هایت را گذاشتند،از راه رفته پشیمان

نشوی...دستهایت هر کاری کنند،هرچه را لمس کرده باشی،در حافظه

 ی سر انگشتانتباقی خواهد ماند،خوشا به حال دستانی که

 حرمت نگاه میدارند،می آفرینند و  سجده میکنند!



سه شنبه سیزدهم تیر 1391 14:55 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
نوشته ام را هرچند ناچیز هرچند ساده هرچند کم غصه تر از زندگی  توست...اما به تو تقدیم میکنم

دوست خوبم!                                  

درد دل های من...خاطره ها دیده ها و شنیده هایم از زندگی معصومانه ی توست...گوش کن من برای تو

مینویسم...برای تو که شاید در صندوقچه ی ذهن کسی خاک میخوری و به خود اجازه نمیدهی که

بگویی به یاد من هم باش...

من شاهدت بودم...وقتی تو دیده بان قلعه ی دلت را از دست دادی...و گلایه ای نکردی

من تو را میدیدم وقتی که جزباران موهای سرت که روی بالشت میبارید همبازی دیگری نداشتی...

من برگونه ات میلغزیدم وقتی که تو شکستن دل خانه ات را با چشمان خیس تماشا میکردی...

من تورا میفهمیدم آنگاه که تو جز پاهای خسته ی پدر جایی برای خواب پیدا نمیکردی...

من صدای نگاه هایت را میشنیدم...آنگاه که به عکس حرم امام رضا خیره میشدی و میگفتی شفایم

میدهد...

وقتی که جمعه ها روبه غروب داد میزدی...خدایا مادرم را بازگردان...

وقتی که برای کاردستی کلاس نقاشی ات جز ظرف های داروی خواهرت چیزی گوشه ی خانه نبود...

وقتی که زخم پاهای کودکانه ات را فقط کفش های بی جانت میفهمید..

من اشک ها ریختم آنگاه که تو پژمرده شدن نفسهای برادر کوچکت را حس کردی و حتی رویت نشد به

دوستت به هم بازیت یا به همسایه ات بگویی دارو های او تمام شده و قلب اندوهگین پدرت بی جان

گوشه ی خانه افتاده...

من خطوط دفتر انشایت بودم آن زمانی که تو خاطره ی خوش عید نوروز را نوشتی:ما امسال عید خیلی

خوبی داشتیم...پدرم برایمان گوشت خرید و من بعد از دو سال فهمیدم غذای خوشمزه یعنی چه...

وقتی که تو از سکوت سکوت و سکوت خسته میشوی..وقتی .میخواهی پچ پچ قاصد ک ها را بشنوی...

در میان آن سکوت پر ازدحام دنبال کسی میگردم...دنبال دستی...

کاش دستی بود...کاش پدری علی وار تو را از این سیاهی نجات میداد کاش روز تولدت کسی برایت

سبد سبد لبخند می آورد کاش یکی عصای ماه را میداد تا مادر بزرگ پیرت بتواند راه برود...

کاش یکی برایت کفش بلوری قصه هارا پیدا میکرد تا دیگر تاول ها پاهایت را از تو نگیرند...

کاش میتوانستم دستم را به سویت دراز کنم...کاش میشد ثانیه های سبز دنیارا باتو تقسیم کنم...

کاش بتوانم تورا در قصر شاهزاده ی قصه ها که نه... جایی پر از شوق پرواز گوشه ی قلبی دلسوز

بنشانم...

آرزویم این است...سقفت آسمان نباشد...دوست دارم تو هم برای تماشای ستاره ها پشت بامی داشته

باشی تا از آن بالا به تماشای خدا بنشینی...

بنگر...گویا روزنی ازمیان تاریکی پیداست...نوری دارد می آید...انگار بقچه ای از مهر به دوش دارد...

 



دوشنبه نوزدهم دی 1390 10:31 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
ژاپني ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت مي کنند با بچه هايشان، مي ترسانند، درس اول هم جغرافيا است؛ نقشه ژاپن را ميگذارند جلوي بچه ها و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوی ماست، ببينيد! ژاپن ما نفت

ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زياد و ... ليست «نداشته ها» را به بچه ها

گوشزد ميکنند، خيلی خودمانی بچه هايشان را مي ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را ا
ز همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد ميکند، حتي

حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت»

است!

حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي درسي و حتي رسانه هاي ما-از هر جناح و طيف، مخالف وموافق- که از همان اول

 

مدام در گوش بچه ها مي خوانند: «اي ايران،اي مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و ...

در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافيايي را هم

بگذارند جلوي بچه ها، با غرور ميگويند: «بچه ها ببينيد! ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل

دارد، دريا دارد و ... »

نتيجه اش ميشود احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به

اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما بايد براي چه «چيزي» تلاش

کنند؟ اين ميشود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، ميشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي

رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را ميزند نه نياز کشور ...
 



یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 10:21 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

 

بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛

میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

 

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده

به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

 

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های

خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم

 و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی . ..

 

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛

و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

 

تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني

 و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ...

و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه

حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

 

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد

خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد

هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

 

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست

ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در

محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

 

و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر

صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

 

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی

دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

 

  اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

 

 بهتان بر نخورد...

 

 آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

 



یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 15:18 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

                             دست هایی سبز با بوی نور

حرف های را که هر روز به من آموختی زمزمه میکنم...

" سیب " را خوانده بودیم. " سینی " را یادمان داده بودی." برمیدارد " را زمزمه کرده

بودی برایمان...و حالا : " بابا باید می آمد و از سینی امین سیب برمیداشت " !

" د " را میتوانستیم بنویسیم، " الف چیزی ندارد را یاد گرفته بودیم " و برای دعا

کردنت " ع " را کم داشتیم...وقتی به حرف " ش " رسیدیم با شور و شوقی دنبال " ع "

گشتم...اما تو اخم هایت را درهم کشیدی و گفتی : " عجله نکن،خواهیم رسید و آنرا پیدا

خواهی کرد " و تعجیل کار همیشگی من بود...

...حالا مدت هاست " الف " تا " ی " را به من آموخته ای ، چند تپه ای است که از      

" ع " میگذرد و من با همان زمزمه های تو کلامم را آموخته ام...میتوانم با شور و شوقی واژه ها را کنار هم بنشانم و بگویم : " سپاس سپاس سپاس "

و با همان روحی که در من دمیدی میگویم : یار جاویدان من به تو عشق میورزم و

میستایمت که تخته سیاه کلاس را جان و روحی بخشیدی تا احساسات گچ ها را بفهمد...

 



جمعه نهم اردیبهشت 1390 12:28 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
همه چیز برای من و تو میشکفد

 و اولین اندیشه جهان فقط میتواند از آن ما باشد

ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شده است...

فقط برای من و تو...

*************

من پذیرفتم شکست را بند های اصل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا افسانه است

میروم...از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش

چون که تو تنها تر ازمن میروی  آرزو دارم که تو عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را معنی برخورد های سرد را...



پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 20:19 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

ای صمیمی ای دوست

        

             گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

 

دیدنت حتی از دور

 

آب بر آتش دل می پاشد

 

آنقدر تشنه ی دیدار توام

 

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

 

دل من لک زده است

 

گرمی دست تو را محتاجم

 

و دل من به نگاهی از دور

 

طفلکی میسازد

 

ای قدیمی ای خوب

 

تو مرا یاد کنی یا نکنی

 

من به یادت هستم

 

من صمیمانه به یادت هستم

 

دایم از خنده لبانت لبریز

 

                                   دامنت پر گل باد




شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 20:44 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                                             نوروز بایرامی موبارک!

 

 

  

 

                         

                    

                              

                              

  

 

                                         



جمعه ششم اسفند 1389 14:22 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

گلنار، گلنار، کجایی که از غمت
ناله می‌کند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد
دل اسیر غم دیده‌ام گهربار
گلنار، گلنار، دمی اولین شب
آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و
عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا، در دل شب تار، آرزوی دیدار
تا به کی پریشان؟
تا به کی گرفتار؟
یا مده مرا، وعده وفا، راز خود نگه دار
یا به روی من، خنده‌ها بزن، قلب من بدست آر
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را، مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق زکجا دانی
چه کشد هر شب دل من گلنار

 



چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:39 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

قاصدك

مثل هميشه

با تمام شبنم چشمان خود

آب و جارو مي كند

شهر دلم را جمعه ها

من به طول جاده هاي بي سوار انتظار

لاله مي كارم بيا

اي تو اقيانوس بي پايان شوق

بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند

پس كدامين روز جمعه باز مي گويي

بگو

لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم

جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو

رو به پايان مي رود

اي تمام وسعت آدينه ها

جان دلهاي غريب و منتظر

ديگر بيا



جمعه دهم دی 1389 12:42 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
از خسرو گلسرخی:

    معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند و او پرسید

گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز

یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بودآن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید

پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست !

 

 



چهارشنبه هشتم دی 1389 13:26 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:

         

پیام به انیشتین

انیشتین یک سلام ناشناس البته می بخشی ،

دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها

دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

انیشتین آفرین بر تو ،

خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انیشتین ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم

اصالت نیست در مادّه.

انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد

انیشتین اژدهای جنگ ....!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.

انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.

انیشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن.



پنجشنبه دوم دی 1389 18:47 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
دبیرستان فرزانگان...که توسط دبیران،مدیر و معاونی زحمت کش اداره میشه

تو همه ی زمینه ها هنر خودشو نشون میده...اینم از ماه محرم:

برژایی ایستگاه صلواتی!

ایستگاه صلواتی

محرم اسلام را زنده نگه داشته است

یا امام حسین



سه شنبه سی ام آذر 1389 16:0 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
یلدا...به معنای تولد و میلادی دوباره....

یلدا یعنی بیشترین زمان برای باهم بودن...

شب یلدای همتون مبارک!



دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 14:18 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
از سوسک می ترسیم ...

از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم .

از عنکبوت می ترسیم ...

از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم .

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی می ترسیم ...

از سرخ شدن آدما از خجالت نمی ترسیم .

از سرما خوردگی می ترسیم ...

از سرخورده کردن دوستامون نمی ترسیم .

از شکستن لیوان می ترسیم ...

از شکستن دل آدما نمی ترسیم...



چهارشنبه هفدهم آذر 1389 20:58 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

اگر روزي بشر گردي

 

زحال بندگانت با خبر گردي

 

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 

از اينجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا000!

 

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 

لباس فقر به تن داري

 

براي لقمه ي ناني

 

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خداوندا000

 

اگر با مردم آميزي

 

شتابان در پي روزي

 

ز پيشاني عرق ريزي

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهي دست و زبان بسته

 

به سوي خانه باز آيي

 

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

 

 خدا وندا000

 

اگر در ظهرگرماگير تابستان

 

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

 

تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت

 

يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 

دگر آهم نمي گيرد

 

دگر اين سازها شادم نمي سازد

 

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

 

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

 

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد

 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 

چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم

 

من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است0

 

خدا پوچ است0

 

خدا جسمي است بي معني

 

خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

 

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟

 

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 

خداوندا000
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب

عصيانت مصلوب خواهی

 

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد

 برادر شبانگاهان مستانه از

 

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر

می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 

می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !



چهارشنبه سوم آذر 1389 13:42 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                      

 

رنگ از رخسار آبی آسمان پرید

نفس های آفتاب،پشت ابرهاخزید،

سایه ی طوفانی باد،آماسیده ی خروش غدیرشد،

بوی نور،انتظارتاریک چشم هارا شست!

نفسی آفتابگون،رنگ پریده ی گلهارا،

چون لعلی سرخ،نقاشی کشید!

ورق-ورق قاصدک،مژده ی ظهور داد،

ودست های محمدامین،تلالو نگاه علی را،

از شاخه ی نورانی ماه چید!

صدای سرد ثانیه ها،

سوی سرسبزی آشیانه ی سبز پرواز سوق خورد،

وبابای سایه ها مولا شد...

بابای سایه ها مولا شدو سپهر غدیر را بوسه باران کرد!

 

شاعر: "لیلی نعمانی خیاوی"



یکشنبه سی ام آبان 1389 20:29 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

دلم را.............................شکستی

غرورم را..........................شکستی

احساسم را....................شکستی

این میان تنها چیزی که حرف شکستنش را نزدی گردو بود!!!

تو از اولش هم بازی بلد نبودی...

این شکستگی ها تاوان ندانستی های تو!!!

اما..

یادت باشد که انچه شکستنی ست..گردوست!دل نیست

 



سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:15 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی 

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون 
 

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 
 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 
 

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
 

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

«مهدی اخوان ثالث»



سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:14 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

من که هرآنچه داشتم، اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي،

اگر که لايقم بگو.

   

تا گل غربت نروياند بهار از خاک جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت،

خاک بي خزانم

گرچه خشتي از تو را، حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشنايي ها مي خواهم بمانم

بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري

دوست دارم در قفس باشم که زيباتر بخوانم

 

در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش

شعرهايم را

به آبي هاي دنيا مي رسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنيايي، من اما

جذبه اي دارم که دنيا را به اينجا مي کشانم

نيستي شاعر که تا معناي حافظ را بداني

ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

 

عقل يا احساس، حق با چيست؟

پيش از رفتن اي خوب

کاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم. 



سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:13 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
از لبانم بشنو
 
از لبانم بشنو :
 
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
 
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
 
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
 
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
 
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
 
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
 
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
 
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
 
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))


سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:10 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
در اين زمان كه كسي نيست به حرف هايم گوش كند بايد با سايه خود حرف

 بزنم ، او سال هاست كه با من است ، هيچ گاه تنهايم نمي گذارد و به

 خوبي به حرف هايم گوش مي سپارد ولي نمي دانم حرف هايم را درك

مي كند يا نه !؟ او به من آموخت« كه بايد در گلدان كوچك ديدگان من باغ

 بي پايان هرگز از ياد نخواهم برد برويد »

او گفت كه قلم كشنده تر از زهر و حيات بخش تر از آب حيات است ، او بود

 كه مرا وادار به نوشتن كرد اما افسوس كه او نمي دانست من اكنون سرشار

 از گفتنم نه نوشتن . كاش سايه ام مي دانست كه هيچ جمله اي به هنگام

مرگ تلخ تر از دوستت داشتم ولي هرگز ابراز نكردم ، نيست ، نمي دانم چرا

اين جمله سوز عجيبي دارد؟

سايه ام بود كه مي خواست مهر مرا بيازمايد ، اما او نمي دانست كه مهر آن

 متاعي نيست كه به ضربه يك آزمايش حقير بتوان آن را آزمود.

انسان ها ! حرفم با شماست ديگر از سايه ام خسته شده ام ، بايد به شما

 بگويم ، زيرا كه دلم دير زماني است كه تشنه يك صحبت طولاني است.

نمي دانم آيا احساسي وجود دارد يا قلب ها جنس شان جز سنگ چيزي

 نيست؟ آيا كسي خواهد بود كه حرفش را بفهمم و نيز او حرف مرا ؟ براي

 آنكه حرف هاي هم را بفهميم ، تبسمي كافي است زيرا در آن صورت

 است كه ديوارهاي ميان ما فرو خواهد ريخت و من وشما قسمتي از هم

 خواهيم شد.



دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 19:16 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

تاکی به تمنای وصال تو یگانه  
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟  
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 
 
رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد  
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد  
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 
 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار  
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار  
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه 
 
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو  
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 
در میکده و دیر که جانانه تویی تو  
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه 
 
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید 
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید  
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه 
 
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید  
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید  
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 
 
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست  
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 
امید وی از عاطفت دم به دم توست  
تقصیر خیالی به امید کرم توست 
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه



دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 19:3 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
                          گذر گاه خیال!

امروز من فرود سبز صبح را لمس کردم ، وقتی ماه سر از بالش نرم رودخانه

بر می داشت .سلام من صبح ، در تنگنای صدا له میشد . امروز آسمان نور

را شکار کرده بود و در هاون باد میکوبید . من باد را می فهمم ، باد وقتی به

 یادم می افتد ،بانگ نی را از دور میشنوم . بوی ترنم ماه ، خاطره ایست

 که باد می آورد . موج خاموش دریاها را از لب او میشنوم . من صدای پای

 باد را حس میکنم که پاییز را می آورد .دوست ندارم که کسی ، دوست

 بدارد لحظه ای که قاصدکی به نسیمی نرسد.من و باد دست در گردن هم

 می اندازیم و به سوی چمنزار خیال رهسپار میشویم .من طوفان را وقتی

 میبینم که گلها ی شبدر و یاس رو به درخت چنار و گل سرخ تاب میخورد .

دوست دارم کسی باشم که به گرمای تن کویر نسیم خنکی هدیه

دهم .من به نجوای گلوی باد ، گوش خواهم سپرد . من به باد قول خواهم

داد که همه ی  پنجره ها  به سوی او باز بماند و هیچ موجی از نفسش

 به ساحل پناه نبرد .من او را دوست خواهم داشت ، تا شقایق سرخ است

، تا زمانی که باران گلهای حیاط را خیس کند ، من با او دوست خواهم

 بود تا زمانی که با سیلی سردش صورتم را نوازش کند و فراموش کند که

آخرین آمدن و رفتن او را از پنجره ی باغ تماشا خواهم کرد .

نویسنده متن: لیلی نعمانی خیاوی!



دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 19:0 :::: نويسنده : قاصدک های دعا

                    نشانی از علی!

دیشب وقتی در کنج تنهایی ها ، میان غصه ها رها بودم ، دستی آرام ، در را

نوازش کرد . از پنجره ی افکاراتم به بیرون نگاه کردم ، شاپرک قصه هایم بود .

 صدایش کردم و گفتم : تنهایم .

پیشم بیا و کنارم بنشین . شاپرک کنارم نشست . رو به غروب نشستم و

پنجره های عزلتم را بستم . کتابم را بستم و برایش از علی گفتم : از بوی

 گل ، از عشق ،از ماهیهای قرمز دریای نور... روزی که حضرت محمد ،دستان

 حضرت علی را بالا برد و اورا امام کرد ، نوری در میان مردم درخشید و او

فرشته ی الهی بود . باران رحمت از آسمان بارید و برکت در خانه های

مردم را کوبید . میدانی شاپرک جان ! همیشه او را میدیدم ، بویش را

 احساس میکردم ، رد پاهایش را در کوچه های کوفه میدیدم ، نوازشهای

 یتیمان را میدیدم ، امروز درست 6گل رز از انتظار پژمردند ، 6درخت از

نیامدنش سراب و 6ماهی هلاک شده اند .نمیدانم چرا نشانی از او

نیست . نمیدانم شلید این بار هم سر سجده ی محراب شقایق خنجری از

جنس تاریکی بر سرش نقش شده . شاید امروز هم همه کاسه ای شیر به

دست رفته اند در پی او تا بگویند بیا ، یک قدم مانده به صبح .

میخواهم با سبدی از گلهای تازه به در خانه اش بروم ، آسمان برایم میخندد و

من با شروع روز او را خواهم دید . میخواهم امامت او را به او تبریک بگویم .

کاسه هارا میبینم که روی زمین مانده اند . گلها بر در خانه اش میخندند

 و لاله ها سرخ شده اند . یا علی ! من هر شب در صورت ماه ، صورت زیبای

 تو را میبینم . نمیدانم شاید آن بالا هم در خانه ی ستاره ها را میزنی و با

کیسه ای ، آنها را شاد میکنی .

نویسنده متن: لیلی نعمانی خیاوی!



دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 18:57 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
باران!

مهمان آشنای شب های تاریک

آواز غریب آفرینش

ای تبسم زیبای خدا...

ذره ای از اشک های آسمان،

روی غبار غمگین دلم ببار!

شعر از : لیلی نعمانی خیاوی!



یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 20:12 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
مهمان رقص سیاه کلاغ ها...

شبنم بارید!

مترسک

کلاه زرد خورشید را

به ابرها هدیه داد

وخود...

مهمان رقص سیاه کلاغ هاشد!

آفتاب،

رویای آسمان راربود

و آبی باران،

طنین انداز آسمان

آرام خفت!

شعر از: لیلی نعمانی خیاوی!



پنجشنبه بیستم آبان 1389 13:52 :::: نويسنده : قاصدک های دعا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که

 با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای

 اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما

 متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که

 می خواستیبپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف

 میدویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری

که بایستی و به من بگویی: "سلام"،

اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای

 مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی

 بنشینی، بعددیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی

 به من بگویی،اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت

 تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل

از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می

 کشیدی،سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام

 دادنداری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی

 دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان

 می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی

که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می

بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را

نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای

 خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب

 رفتی،نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،

 آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های

روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور

 می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو

آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می

خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت

 دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر

یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی

من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،

 خوب،من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید

آنکه شایدفردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی

 ندارد،من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز

 دست نخواهم کشید...



دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا


درباره وبلاگ

هیچی راجع به من ندونین.
××××××
من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون
××××××
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن
××××××
ابهام زندگی...
سال درس خوانده ای؟ چند سال است ازدواج کرده ای؟ چند فرزند داری؟ و... اما

یک سوال از تو دارم ، آیا تا به حال نگاهی به سالهای گذشته انداخته ایی؟ به این

که آن سالها را چگونه گذارنده ای ، فکر کرده ای ؟

خیلی از ما ، در سالهایی که زندگی را به نوعی درک می کنیم ، در حسرت اتمام

دوران دبیرستان می میریم ، بعد حسرت می خوریم و آرزو می کنیم که به دانشگاه

برویم و پس از آن ، حسرت اتمام دوران دانشگاه و رفتن سر کار ، بعد در آرزوی

داشتن خانواده و بچه زندگی می کنیم و سپس برای رشد و نمو بچه ها برنامه ریزی

می کنیم . آن وقت منتظر می مانیم تا بازنشسته شویم و بعد هم که نوبت به مسائل

و مشکلات خاص دوران پیری می رسد. آنگاه ناگهان متوجه می شویم که فراموش

کردیم زندگی کنیم. این حسرتی است که بسیاری از ما ، پدران ما و پدران آنها خورده اند

و خواهیم خورد. اگر شما نمی خواهید با چنین حسرتی در سالهای پایانی عمر مواجه

شوید ، باید حالا - هر جای زندگی که هستید - یاد بگیرید که در لحظه حال زندگی کنید

و از هر روز و هر دقیقه لذت ببرید. این راز زندگی شاد و موفق است که متاسفانه در روز

مرگی ها فراموشش کرده ایم . حتما این جمله معروف را شنیده اید که خیلی ها برای

به دست آوردن پول ، سلامتی خود را خرج می کنند و وقتی پول کافی دارند ، مجبورند

پول را برای به دست آوردن سلامتی خرج کنند.

خیلی از ما هم طوری زندگی می کنیم که گویی هیچ وقت نمی میریم و آنگونه

می میریم ، گویی هیچوقت زندگی نکرده ایم.
××××××
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرف هایم گوش کند،وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است،وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم...وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...و کسی نیست حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ کند...وقتی تمام عالم را قفس می بینم...بی اختیار از کنا رآن هایی که دوستشان دارم...بی تفاوت می گذرم
××××××
هيس ! مبادا سخني ! جوي آرام

از بر دره بغلتيد و برفت .

آفتاب ، از نگهش سرد به خاك

پرشي كرد و برنجيد و برفت .

در همه جنگل مغموم دگر

نيست زيبا صنمان را خبري .

دلربايي ز پي استهزا

خنده اي كرد و پس آنگه گذري .

اين زمان بالش در خونش فرو ،

جغد بر سنگ نشسته است خموش .

هيس ! مبادا سخني ! جغدي پير ،

پاي در قير به ره دارد گوش .

نیما یوشیج
××××××
پيوندها
امکانات